انجمن یوسی ایران

| |

انجمن تخصصی موبایل - انجمن یوسی ایران

 گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
 Register

عناوین امروز

دیدن: 75|پاسخ: 7

[ داستان ] داستان خیر و شر ♧

[کپی کردن لینک]
  Satellite Provider
  • تشکر شده 63 بار
  • تشکر کرده 21 بار
زمان پست: 16-11-21 19:55:05 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها |حالت خوانده شده

دو رفیق یکی به اسم خیر و یکی به اسم شر همسفر شدند و هرکدام آذوقه ی چند روز مسافرت را با خودشان برداشتند.


(( بیا اول هرچی تو آورده ای با هم بخوریم ، مال تو که تمام شد ،از توشه من میخوریم )).




خیر قبول کرد و هر روز موقع ناهار و شام سفره اش را برای شر باز کرد تا توشه اش تمام شد . نوبت که به شر رسید ،

از آذوقه خودش به خیر نداد .خیر هم از گرسنگی و تشنگی به امان آمد ، بنای اصرار و التماس را گذاشت اما به دل سنگ

شر اثر نکرد تا آن که آخر کار راضی شد که هرچی پول و جواهر و اسباب های قیمتی دارد به شر بدهد ، در عوض یک

کف دست نان ومقداری آب بگیرد . شر همه آنها را از خیر گرفت ولی به او آب و نانی نداد تا کار به جایی رسید که خیر

از تشنگی نقش بر زمین شد و رو کرد به شر و گفت : ای شر مقداری آب به من بده تا هلاک نشوم.

شر گفت : من به این شرط به تو آب میدهم که دو چشمت را کور کنم .

خیر از ناچاری پذیرفت ، شر هم چشمانش را کور کرد ،آب هم به او نداد و در بیابان رهایش کرد و رفت . زمانی گذشت ،

خیر صدای دختری را شنید که از آنجا رد میشد . خیربا اندک توانی که برایش باقی مانده بود او را صدا کرد و با التماس

از دختر آب طلب کرد . اتفاقا این دختر کدخدا بود که از ده کوزه اش را آورده بود و از چشمه آب برداشته بود و به ده برمیگشت .

دختر به سمت خیر آمد ، دید کوری از تشنگی مینالد ، به او آب داد و از سرگذشتش با خبر شد . دختر کدخدا دلش به

حال خیر سوخت ، دستش را گرفت و او را به ده برد و برای پدرش که کدخدا بود شرح حال خیر را تعریف کرد. کدخدا که

مرد دنیا دیده ای بود گفت من چشم این مرد را خوب میکنم ، فورا یک مقدار برگ مامیران به چشم او کشید . اندکی بعد

چشمان خیر خوب شد و او خوشحال شد. چند روزی آنجا بود تا اینکه روزی هوس کرد که به شهر سری بزند و گردشی بکند ،

پیاده به راه افتاد ، در میان راه خسته شد و زیر درختی دراز کشید،هنوز خوابش نبرده بود که دو کبوتر روی درخت شروع کردند

با هم صحبت کردن ، اولی گفت : این که زیر درخت خوابیده اسمش خیر است،شر رفیق راه او شد و نان و آبش را خورد و از نان

و آب خودش به خیر نداد و به عوض آبی که به او نداد دو چشمش را هم کور کرد و کدخدا با برگ مامیران چشمش را خوب کرد .

حالا هم میرود به شهر ، در شهر دختر پادشاه دیوانه شده است و اگر خیر از برگ این درخت بچیند و بجوشاند و به دختر پادشاه

بدهد او خوب میشود و اقبال خیر هم بلند میشود .خیر اینها را که شنید فوری بلند شد و از برگ درخت مقداری کند و با خود

به شهر برد ،وقتی وارد شهر شد دید که کبوترها درست گفته اند و دختر پادشاه بیمار است و پادشاه گفته هر که او را

درمان کند دختر را به او میدهد و او را جانشین خودش میکند .

خیر رفت به قصر پادشاه و گفت اگراجازه بدهید من دختر را معالجه می کنم.

شاه گفت : اگر نتوانستی من سرت را از بدن جدا میکنم

خیر گفت : بسیار خوب

خیر فوری دختر را خواست ، او را حاضر کردند ، خیر برگ ها را داد تا بجوشانند و داد به دختر ، دختر هم خورد و خوب شد . روز بعد

به حکم شاه شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز جشن و پایکوبی کردند و عروسی مفصلی به پا کردند و دختر را به عقد خیر درآوردند.

مدتی نگذشت که پادشاه از دنیا رفت و خیر جای او را گرفت و فورا پیکی فرستاد به دنبال کدخدا و دخترش که آنها را بیاورد

به کاخ ، کدخدا را وزیر و دست راست خودش کرد و دختر کدخدا  را هم مسئول کل امور داخلی قصر کرد.

یک روز که خیر که حالا پادشاه شده بود به همراه وزیرش که همانکدخدا بود از شهر بیرون رفته بودند برای شکار که در شکارگاه

به سواری برخورد کردند ، وقتی که سوار نزدیک شد خیر متوجه شد که او همان شر است و به کدخدا گفت : این مرد همان

رفیق من شر است که آن همه بلا سر من آورد .وزیر هم بدون اینکه به شاه حرفی بزند یا چیزی بپرسد شمشیر را

از غلاف کشید و در چشم برهم زدنی گردن شر را زد و همه را از شرش آسوده کرد.

لیست اعضایی که تشکر کرده اند

alieffe(16-11-21 23:09)  

مشاهده کنندگان

  Europe
  • تشکر شده 83 بار
  • تشکر کرده 0 بار
زمان پست: 16-11-21 19:59:21 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
جالب بود ممنون
شر عجب دیو.ثی بوده خخخخ
الانم روزگار میچرخه و خیر و شر تو جنگن فقط آپدیت شدن!
  Satellite Provider
  • تشکر شده 63 بار
  • تشکر کرده 21 بار
 نویسنده| زمان پست: 16-11-21 20:14:33 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
عجب دیسکازی یه تاپیک اماده کردم همین الان این شد

متاسفانه پست شما بیش 33000 بایت است.
  Satellite Provider
  • تشکر شده 63 بار
  • تشکر کرده 21 بار
 نویسنده| زمان پست: 16-11-21 20:18:44 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
راستی این داستان بصورت بچگونه گذاشتم تا قابل فهم تر باشه ههههه
  Norway
  • تشکر شده 86 بار
  • تشکر کرده 17 بار
زمان پست: 16-11-21 21:10:00 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
بسيار عالي وﭘند آموز ممنون


كاش بعضي ها هم ياد بﮕيرن و ﭘست هاي اين شكلي بزارن!

خخخ
  United States
  • تشکر شده 14 بار
  • تشکر کرده 1 بار
زمان پست: 16-11-21 21:25:59 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
MASTER GOLD 16-11-21 20:18
راستی این داستان بصورت بچگونه گذاشتم تا قابل فهم تر باشه ههههه

تشکر بانو
شما با استاد میازاکی نسبتی ندارید :-|
.
.
.
.
.
.
.

آخه ایشون هم انیمیشن شهر اشباح رو مثلا در حد فهم بچه  ها ساخته بودن خخخخخخ
  Satellite Provider
  • تشکر شده 63 بار
  • تشکر کرده 21 بار
 نویسنده| زمان پست: 16-11-21 21:34:57 از گوشی موبایل
| نمایش تمام پست ها
comedian 16-11-21 21:25
تشکر بانو
شما با استاد میازاکی نسبتی ندارید :-|
.

نظر لطفته

خخخخخ مگه ژاپنی هستم

https://www.google.com/url?q=htt ... nQelOdcCkU_IHq4hMoA
  United States
  • تشکر شده 14 بار
  • تشکر کرده 1 بار
زمان پست: 16-11-21 21:49:06
| نمایش تمام پست ها
MASTER GOLD 16-11-21 21:34
نظر لطفته

خخخخخ مگه ژاپنی هستم

خودم از طرفداران استاد هستم و شناخت هم از استاد دارم :-|
کیه که فن سینما باشه و شهر اشباح و قلعه متحرک هاول رو ندیده باشه!
البته استاد با این که از دنیای انیمیشن خداحافظی کرده بودن اما با این سنشونه دوباره برگشتن تا فانتزی هاشون رو تو روحه طرفداراشون بدمن(البته یه بار دیگه هم خداحافظی کرده بود که با شهر اشباح اومد و ترکوند シ )
You have to log in before you can reply ورود | Register

قوانین امتیازات

QQ|موبایل|آرشیو|اخراجی ها|انجمن تخصصی موبایل - انجمن یوسی ایران

16-12-06 17:30 GMT+3.5 , Processed in 0.120694 sec., 44 queries .

Powered by Discuz! X3

Release 20130801, © 2001-2016 Comsenz Inc.

All rights reserved for UCIRAN Forums © 2013-2016

پاسخ سریع به بالا بازگشت به لیست